خانم جان میگفت قدیما زمستوناش مثل الان نبود ، وقتی برف میومد چند روز پشت هم می بارید و می بارید گاهی صبح که میشد در حیاط از برفی که پشتش بود باز نمیشد ..خلاصه یه شب برامون مهمون اومد اون وقتا اینجوری
در احوالات کاسپارف استاد بزرگ شطرنج آمده: که در بازی شطرنج به یک آماتور باخت ، همه تعجب کردند و علت باخت را جویا شدند.او اینگونه عنوان کرد : در بازی با او نمی دانستم که او یک آماتور است ، برای این، با
مولانا می گوید : روزی از کنار مسجدی رد می شدم و دیدم عده ای دست به دعا برداشته اند و می گویند : خدایا کافران را بکش..رفتم تا به کلیسایی رسیدم و دیدم در آنجا هم عده ای دست به آسمان برداشته اند و می گوی